کوثـر ولایـت

کوثـر ولایـت

فعالیت های هنری ، فرهنگی و مذهبی
کوثـر ولایـت

کوثـر ولایـت

فعالیت های هنری ، فرهنگی و مذهبی

میلاد حضرت فاطمه معصومه (س)

میلاد یا سعادت کریمه اهل البیت حضرت فاطمه معصومه (س) بر شیفتگان  آن حضرت مبارک


حضرت امام باقر یا امام صادق علیهم‌السلام فرمودند: «کسی که مرقد حضرت معصومه علیها سلام را زیارت کند به همان مقصودی نایل خواهد شد که از زیارت قبر حضرت زهرا سلام الله علیها نایل می‌شود.»

سلام و درود خدا بر حضرت فاطمه معصومه (س)


روز دختر نیز بر همه دختران  و خواهران خوبم مبارک

شهادت امام صادق تسلیت باد

شهادت حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) تسلیت 

حضرت امام جعفر صادق (ع) فرمود : از پیغمبر پرسیدند : کفاره غیبت چیست ؟ فرمود :  

برای آن کس که غیبتش کردی هر زمان به یادش افتادی از خدا طلب آمرزش کنی .

 

 

 

حضرت امام جعفر صادق (ع) فرمودند:  

هر مؤمنی به بلائی گرفتار شود و صبر کند ، اجر هزار شهید برای اوست .

خدای من تو را دوست دارم .


به خدا شکایت کردم و گفتم : خدای من ،
مگر نمی گویی دوستم داری ؟
گفت : آری . اگر می دانستی چقدر دوستت دارم ، از خوشحالی جان می دادی .

گفتم : پس چرا دقایقی از زندگانیم که ھوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه های دیروز بود و ھراس فردا ، بر شانه ھای صبورت بگذارم ، تو را نیافتم ؟ در آن لحظات شانه ھای تو کجا بود؟
گفت : عزیزتر از ھر چه ھست . تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگی ، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی . من لحظه ای خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه ھستی . یادت هست که دوستی آمد و تو را یاد من انداخت و آرام کرد ؟ او ، واسطه ی مراقبت من از تو بود .

 

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن ھمه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر از ھر چه ھست . اشک تنھا قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند . اشکھایت به من رسید .
و من یکی یکی دانه های اشکت را بر زنگارھای روحت ریختم تا باز ھم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان .
چرا که تنھا اینگونه می شود تا ھمیشه سبک بال و زیبا و شاد بود . من دوست داشتم تو را زیباتر ببینم .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راھم گذاشته بودی؟
گفت : بارھا صدایت کردم و گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی . تو ھرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که بنده من از این راه نرو که به نا کجا آباد ھم نخواھی رسید .
گفتم : پس چرا صدایت را نشنیدم ؟
گفت : یادت نیست که با خویش کلنجار می رفتی ؟ من در میان کشمکش های تو با خودت یاری ات می کردم اما حواست به من نبود .

گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدایا ، آنچنان به زیبایی ها نزدیک شدی که فرشته هایم را به تعجب انداختی . آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدایای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایای دیگر،  اگر تو بعد از علاج درد  بر خدا گفتن اصرار می کردی ھمان بار اول شفایت می دادم . این ها همه به خاطر تو بود .
گفتم: خدایا چرا با وجود اینکه دیدی در موردت آنقدر بد می اندیشم، بازهم هدایتم کردی؟
گفت: چون نمی دانی چقدر دوستت دارم.